این پنجره بخار کرده را دوست دارم چرا که می توانی تنها با اشاره ات هر خط و رسمی که دلت خواست روی آن بکشی و بعد شاهد سقوط یک به یک قطرات باشی و پس از آن فقط تو می دانی و تو که در بطن آن شکل بی سر و ته ِ باقی مانده بر روی شیشه چه حرف و شکل به زبان نیاورده ای رسم بود...
این سکوت دیر و دراز بی موقع ات را اصلاً نــمــی فــهـــمــم و این لبخندهای بی کلام ات آنقدر آزاردهنده است که فریاد را از گلویم محکم به بیرون می جهاند... دیگر حتی وقتی آن پرنده ی سپید شب_پرواز را هم می بینم نشانه ای از تو نمی پندارمش چرا که جایی از این گِردستان بی سر و ته نمانده که حکاکی ای از من در آنجا یادگار نشده باشد و تو اما همچنان دست به زیر چانه ات زده ای و با هلالی (کمی مسخره) روی لب هایت نگاهم می کنی...
این که کشان کشان این خطِ "تا"ی روزهای مرا به کجاها رسانده ای بماند، تنها چرایِ ناشدنی اش را به من بگو...
حال آدم که بــــــــــــــــــــــد باشه زمین و زمان هم جمع بشه نمی تونه حالت رو خوب کنه، حتی اونی که فکر می کنی...
حاام خوب نبود (هنوز هم نیست)... فکر رقص دستامون وسوسم کرد و بهش زنگ زدم تا با هم بریم بیرون شاید که بهتر بشم... اما...
نمی دونه آدم تو این حال تنها یه شونه ی مسکن می خواد که سرشو بذاره روش و سکوت باشه و سکوت...
نمی فهمه وقتی یکی حالش خوب نیست نباید با ردیف کردن یه سری چیزای نالازم که سر و ته و دلیل خاصی برای زده شدن ندارن "ناامیدش" کنه...
حالم رو نمی فهمه...
نمی دونه که نمی فهمه...
حالم خوب نیست...
being alone is better than sitting next to a lover and feeling lonely
.
.
Before Sunset - 2004
Directed by: Richard Linklater

به جز موقع خداحافظی، این واژه ی "فعلاً" چقدر چیز مزخرفیه...
...خود را به باد تبدیل کن...
.
.
ر.ک: کیمیاگر - پائولو کوئلیو