مگر نه این که
تو همان آرزوی دورینه و دیرینه من بودی که برای برآورده شدنت گنجشک های درخت پیر
حیاتم هم دعا می کردند؟ مگر نه این که برای دیدنت آن خیابان آشنا را رها چون
کودکان نفس زنان می گذراندم؟ مگر نه این که تو بهانه ی من برای تجدید آن خاطرات نه
چندان خاطره انگیز بودی؟
شاهد من آن پل و باران و فریادهایش...
حال چه بر من
شده که حتی برای ماندنت گوشم به رعد و برق طلبکار است؟
تو را به نگاه
نگران، با من پیمانی ببند؛ دیگر باران را برای پادرمیانی به سراغم نفرست که مرا
بیش از این تاب گریه هایش نیست...
+ نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 20:49  توسط سیاه و سفید
|
همیشه درهای نیمه باز را زمانی می توانی
ببینی که فکر می کنی تمام درها به رویت بسته شده...
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 12:23  توسط سیاه و سفید
|
امروز یه نشانه گرفتم... یکی از اون روشن
ترین نشانه هایی که می تونستم بگیرم. از این که کاری رو انجام بدم یا خیر دو دل
بودم... هرگز نمی خواستم انجامش بدم... به خودم گفته بودم که پاسخ این درخواست
"نه" ست. تا این که امروز یه نشانه ی ناب دیدم که می گفت: "Start".
منم که همیشه در مقابل این نشانه ها زانو می زنم این کارو کردم و نتیجه اش مثل
همیشه (ای که به اون ها توجه می کنم) نیک بود!
شاید یکی که این متن رو بخونه خیال کنه که
داشتم دنبال یه بهانه (نه نشانه!) می گشتم که حتماً این کارو انجام بدم بنابراین
آغاز این کار رو می اندازم گردن (چیزی به نام) نشانه ها، اما به راستی اینطوری
نیست. به این پرسشم نزد خودم "نه" گفته بودم و از ذهنم به دور بود تا
این که (پس از 4 روز) نشانه اش رو دیدم که به من گفت: "شروع کن"...
دنبال نشانه هات باش، به چیزهایی که دورو
برت اتفاق می افته باور داشته باش که (باز هم می گم) هیچ اتفاقی تصادفی
نیست...
+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 22:15  توسط سیاه و سفید
|
نمی دانم چرا
او در پیچ کوچه گم شد
از سرعت ناچیز
من
از شتاب بسیار
او
یا از شیب تند
کوچه
نمی دانم.
"مچاله
کنار خاطره"
علیرضا عامری
+ نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 14:44  توسط سیاه و سفید
|
نخستین مهمترین
روز برای آدم ها فکر می کنم زادروزشون باشه. اون روز که می شه حتی اگه بخوای تظاهر
کنی که نسبت به خاص بودن این روز بی میلی، اما هی چشمت به گوشیت یا تلفن خونه است
و دیوونه ی این هستی که دیگران بهت شادباش بگن، و هرچه لیست کسایی که بهت تبریک
گفتن بلند بالا باشه لبخند روی لب هات هم کشیده تر میشه...
شاید یکی از
مهم ترین حس های مشترک همه آدم ها همون حس خاصی باشه که روز زادروزش به آدم دست
میده. اصلاً دوست نداری اون روز تموم بشه. اصلاً دوست نداری اون روز (که به نام توئه)
خراب بشه، پس صبورتر می شی. شب که می رسه مثل فیلسوف ها میری تو فکر و تمام لحظه
های مهم سال پیشت از جلوی چشمات رد می شه و تو بسته به اون لحظه یا لبخند می زنی
یا یه چیزی گلوتو چنگ می زنه، بعد یاد میکنی که سال پیش کیا بهت تبریک گفتن، امسال
کیا از اون لیست حذف و کیا بهش اضافه شدند. بعد هم موقع خواب برای خودت لحظه های
خوبی آرزو می کنی و کلی شادی که دیگه امسال قراره متفاوت باشه! (اما کیه که ندونه اینجوری
نیست و یه سال معمولی داری!)
پ.ن:
امروز زادروز
منه...
+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 14:13  توسط سیاه و سفید
|
"هیچ اتفاقی در دنیا تصادفی نیست"...
باورم نسبت به
این جمله پس از خواندن کتاب کیمیاگر بیشتر شد. پیشترها هم به این باور داشتم اما حالا
دیگه معتقدترم که حتی تکون خوردن یک برگ، سر یه درخت، نشانه ای برای چیزی یا کسی
هست. این روزها وقتی می خوام کاری رو انجام بدم چشم هامو خوب باز می کنم تا نشانه
ها رو ببینم و همیشه هم می بینم. گاهی حتی نشانه هایی می بینم که انتظار وقوع
حادثه ای مربوط به اون نشانه رو در من خلق می کنه. باور نشانه ها تصمیم گیری رو
برام بهتر کرده چون جهان رو همگام با اندیشه خودم می دونم (و یا برعکس). شاید هم
خیلی دارم فانتزی برخورد می کنم، اما من این باور فانتزی خودم رو خیلی دوست دارم...
+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 21:21  توسط سیاه و سفید
|
نگام می کنه و
در حالی که می دونه گفتن این جمله چقدر سخته بهم می گه: "نسل داره عوض می شه.
یه روزی هم به ما می رسه." راست می گه. اتفاقیه که نمی خواهیم باورش کنیم اما
چه برای ما خوش بیاد چه نیاد، می افته.
پس از چندین
سال تصمیم داشتم برای بهبود روحیه ام برم به جایی که بهش تعلق دارم. یه اتفاق ِ
تلخ می افته و برنامه ریزی من رو جلو می اندازه. این اتفاق نخستین بهانه ی من برای
رفتن به این سفر بود. ولی این بهانه ی دوست داشتنی ام رو برای همیشه از دست دادم! پس
از سال ها وقتی رفتم و فهمیدم اصلی ترین بهانه های من برای رفتن به اون جا و کودکانه
شاد بودن، زیر چند تکه سنگ آرمیدند، اشتیاق من برای زودتر برگشتن و کاملاً از فکر
رفتن ِ دوباره به اونجا بیرون اومدن رو چندین برابر کرد. با تکه های ِ سنگ ِ سرد
نمی شه از سر شوق خندید و شاد بود، نمی شه گرم در آغوش کشید و بوسید؛ گس تر از این
ها دیگه کسی نیست هنگام وداع پشت سرت آب بریزه.
بهونه های
دوست داشتنی من، این جا همه به من تسلیت می گن اما من حضورتون رو در آسمان به سروشیان
تبریک می گم...
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 19:29  توسط سیاه و سفید
|